ذبيح الله صفا

984

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گفتم كه : دلم ؟ گفت كه آن ديوانه * در سلسلهء زلف پريشان منست * تا مهر توام بر دل شوريده نشست * و افتاد مرا چشم بدان نرگس مست اين غم ز دلم نمىنهد پاى برون * وين اشك ز دامنم نمىدارد دست * هرچند كه درد دل هر خسته بسى است * وز دست فلك رشتهء بگسسته بسى است زنهار ز كار بسته دل تنگ مدار * در نامهء غيب راز سربسته بسى است * هرچند بهشت صد كرامت دارد * مرغ و مى و حور سرو قامت دارد ساقى بده اين بادهء گلرنگ بنقد * كآن نسيهء او سر بقيامت دارد * زينگونه كه اين شمع روان مىسوزد * گويى ز فراق دوستان مىسوزد گر گريه كنيم هردو باهم شايد * كاورا و مرا رشتهء جان مىسوزد * اى دل پس ازين اندُهِ بيهوده مخور * زين بيش غم بوده و نابوده مخور جان مىده و داد طمع و حرص مده * غم مىخور و نان منّت آلوده مخور * دل در پى عشق دلبرانست هنوز * وز عمر گذشته در گمانست هنوز گفتيم كه ما و او بهم پير شويم * ما پير شديم و او جوانست هنوز * در كوچهء فقر گوشه‌يى حاصل كن * و از گشت حيات خوشه‌يى حاصل كن در كهنه رباط دهر غافل منشين * راهى پيش است ، توشه‌يى حاصل كن *